یک رفیقی دارم که بنده لقب "هفت خط" را برازنده اش می دانم، چون کاری نبود که دستی و احیانا پایی در آن کار نداشته باشد و ... .

این بنده خدا می گفت فلانی نمی دانم چرا ما هرکار درست درمونی انجام میدیم یه عده آدم الاف میان می خوان همون کارو انجام بدن.

این رفیق ما هم اکنون کفش فروش است و اصلا از آن زمانی که یادم میاد تو کاره بالا و پایین کردن جنس بود و خلاصه کلام کاسبی تو خونش بود.

سال 82 رفت سراغ یک کاری و اون کارش گرفت، جالبه یه دسته رفیق ناباب و هم محلی ما هم زود رفتن کرکره ی همون کار رو دادن بالا، ولی چون این کاره نبودن هم خودشون خوردن زمین، هم این رفیق ما!

بعد از اون ماجرا می گفت فلانی نمی دونم چرا این بدبختی ماست که تا میریم یه کاریو سامون مییدم ملت شهید پرور میان کاسه کوزه ی ما رو می شکونن...

مطلب کوتاه... حالا حکایت عزیزان "چیز" گرای ما هم این است که هرجایی بوی کباب می آید این رفقا هم هستن... طرف با لباس بدن نما و بعضا بدن ساز! میاد حسین حسین می کنه و دست آخر هم همراه همسر آینده اش در کمال آرامش دست در دست هم می روند به امان خدا!

من نمی دونم اگر جماعت حزب الله نمی رفت عکس امام بالا بگیره این دوستان اموی چی کار می خواستن بکنن... یارو تا دیروز نماز نمی خوند یوهو نماز خون میشه بعدشم چون کفشاش خفنن با کفش نماز می خونه!

اگر روزی با اون رفیق مذکور رفاقت نمی کردم برای این رفتار "چیز" گراها اسمی نداشتم ولی حالا حداقل می تونم برای تبلیغ این عزیزان دل برای جایگزینی مرجعیت منتظری اسم با مسمای "عجب حالی می ده تقلب!" استفاده کنم.

یک نمونه کار در ستاد ضد ولایت پیدا کنید که بازارش قبل از آن در جماعت ولایت مدار گرم نبوده باشد، اسمم رو می ذارم "چیز"!!!