آزادی یعنی...
بیانات رهبر فرزانه انقلاب در جمع فارغ التحصیلان دانشگاه تربیت مدرس به تاریخ ۱۲/۰۶/۷۷
البته من امروز نميخواهم اين بحث را تفصيلاً مطرح کنم. اگر خدا توفيق داد، در جايي انشاءالله راجع به بحث آزادي و مقوله آزادي، حرفهاي زيادي هست که بايد گفته شود و خواهم گفت. امروز همين دو نکته را ميخواهم عرض کنم، که يکي از آن دو، همين مستقل انديشيدن در باب آزادي است.
پس ببينيد؛ «آزادي اجتماعي» به همين معنايي که امروز در فرهنگ سياسي دنيا ترجمه ميشود، يک چنين ريشه قرآني دارد. هيچ لزومي ندارد که ما به ليبراليسم قرن هجدهم اروپا مراجعه کنيم و دنبال اين باشيم که «کانت» و «جان استوارت ميل» و ديگران چه گفتهاند! ما خودمان حرف و منطق داريم. خواهم گفت که آن حرفها به دلايلي نميتواند براي ما راهگشا باشد. مقوله «آزادي» را اسلامي بدانيد. البته به نظر من، دو گروه هستند که بر ضدّ اسلامي کردن و بومي کردن و خودي کردن مقوله «آزادي» با هم همکاري ميکنند:
يک گروه کساني هستند که در کلماتشان، مرتّب از گفتههاي فلاسفه دو، سه قرن اخير غربي براي مسأله «آزادي» شاهد ميآورند: فلانکس اينطور گفته است، فلان کس آنطور گفته است. البته اينها نجيبها هستند که اسم اين فلاسفه را ميآورند؛ اما بعضي فيلسوفنماهاي مطبوعاتي هم هستند که حرف «جان استوارت ميل» و حرف فلان فيلسوف فرانسوي يا آلماني يا امريکايي را ميآورند، ولي اسمش را نميآورند؛ به نام خودشان ميگويند! اينها هم تقلّب ميکنند، ليکن باز هم به اين که اين فکر به وجود آيد که تفکر آزادي و مفهوم آزادي اجتماعي، يک فکر غربي و يک هديه از سوي غرب براي ماست، کمک ميکنند!
يک دسته ديگر هم که به اينها ندانسته کمک ميکنند، کساني هستند که تا مفهوم آزادي مطرح ميشود، فوراً مرعوب ميشوند، احساس وحشت ميکنند و فرياد ميکشند که آقا! دين از دست رفت! نه؛ دين بزرگترين پيامآور آزادي است. چرا دين از دست برود؟! آزادي درست و آزادي معقول، مهمترين هديه دين به يک ملت و به يک جامعه است. به برکت آزادي است که انديشهها رشد پيدا ميکند و استعدادها شکوفا ميشود. استبداد، ضدّ استعداد است. هر جا استبداد باشد، شکوفايي استعداد نيست. اسلام، شکوفايي انسانها را ميخواهد. منابع عظيم انساني بايستي مثل منابع طبيعي استخراج شوند، تا بتوانند دنيا را آباد کنند. بدون آزادي مگر ممکن است؟ با امر و نهي مگر ممکن است؟ بنابراين، اين فکر هم غلط است که کساني اينگونه فکر کنند. اين دو دسته غربگرايان و احتياطکنان - اينطوري اسمشان را بگذاريم - در واقع بدون اينکه خودشان بدانند، با هم همدستي ميکنند تا مفهوم «آزادي» را کاملاً از حوزهي اسلامي خارج کنند؛ در حالي که چنين چيزي نيست و مفهوم «آزادي» يک مفهوم اسلامي است.
من در اينجا نکتهاي را عرض کنم: در اسلام، براي همين آزادياي که ذکر شد - آزادي اجتماعي - امتياز بيشتري قائل شدهاند، تا در مکاتب غربي. البته تفاسير ليبراليسم خيلي متعدّد است. يعني از وقتي که بعد از رنسانس، تفکر ليبراليسم در فرانسه و در اروپا و بعد در همهجاي دنيا رشد پيدا کرد و بعد هم به انقلاب فرانسه منتهي شد و بعد هم به شکل تحريف شدهاي در جنگهاي استقلال امريکا به کار گرفته شد و آن منشور امريکايي بهوجود آمد - که همه اين بحثها فرصتهاي بيشتري را براي گفتن ميطلبد - تا کنون دهها تفسير از ليبراليسم ارائه شده است؛ بخصوص در اين اواخر. اين اواخر، نظريهپردازان و به اصطلاح ايدئولوگهاي امريکايي يا پيشکرده امريکا، مرتّب در اين زمينه قلم ميزنند.
اين را هم به شما بگويم که خيلي از اين متفکراني که حتّي امريکايي نيستند، به سفارش دستگاههاي امريکايي، در همين زمينه بخصوصِ «ليبراليزم» مطلب مينويسند! کتابهايشان ممکن است در اتريش يا آلمان يا فرانسه نوشته شده باشد؛ اما در نيويورک چاپ ميشود! سفارش، سفارش امريکايي است؛ منشأ هم اهداف امريکايي است که خودِ اين هم داستان مفصّلي است. ليکن سرجمع همه اين حرفها، با وجود همه اين تفاسير گوناگوني که وجود دارد، ديدگاه اسلامي، يک ديدگاه راقي است.
آنها براي اينکه براي «آزادي» فلسفهاي ارائه دهند، دچار مشکلند. فلسفه آزادي چيست؟ چرا بايد بشر آزاد باشد؟ لازم است استدلال و ريشه فلسفي داشته باشد. حرفهاي گوناگوني زده شده است: فايده، خيرجمعي، لذّت جمعي، لذّت فردي و حدّاکثر حقّي از حقوق مدني. همه اينها هم قابل خدشه است؛ خود آنها هم خدشه کردهاند.
اگر به نوشتجاتي که در زمينه مقوله ليبراليسم در همين سالهاي اخير منتشر شده، نگاه کنيد، خواهيد ديد که چقدر حرفهاي وقتگير و بيثمر و بيفايده و شبيه مباحثات دوران قرون وسطي را در مقوله آزادي گفتهاند. اين يکي حرفي زده است، آن يکي جواب داده است؛ دوباره جواب او را پاسخ داده است! واقعاً براي روشنفکران جهان سوم، بد سرگرمياي نيست! يکي طرفدار اين نظريه بشود، يکي طرفدار آن نظريه بشود؛ يکي استدلال اين را قبول کند، يکي حاشيهاي به استدلال آن بزند؛ يکي نظريه را به نام خودش به ديگري بدهد.
حداکثر اين است که منشأ و فلسفه آزادي، يک حقّ انساني است. اسلام، بالاتر از اين گفته است. اسلام - همان طور که در آن حديث ملاحظه کرديد - آزادي را امر فطري انسان ميداند. بله؛ يک حقّ است، اما حقّي برتر از ساير حقوق؛ مثل حقِّ حيات، حقِّ زندگي کردن. همچنان که حقِّ زندگي کردن را نميشود در رديف حقِّ مسکن و حقِّ انتخاب و ... گذاشت - برتر از اين حرفهاست، زمينه همه اينهاست - آزادي هم همينطور است. اين، نظر اسلام است.
البته استثناهايي وجود دارد. اين حق را در مواردي ميتوان سلب کرد؛ مثل حقّ حيات. يک نفر کسي را ميکشد، قصاصش ميکنند. يک نفر فساد ميکند، قصاصش ميکنند. در مقوله حقّ آزادي هم اينگونه است؛ منتها اينها استثناء است. اين، ديدگاه اسلام است. بنابراين، اين فکر غلط است که تصوّر کنيد تفکر آزادي اجتماعي، تفکري است که غرب به ما هديه کرده است؛ هر وقت هم خواستيم حرف شيرين و جالبي در اين زمينه بزنيم، حتماً کتاب فلان کس را آدرس بدهيم؛ نام فلانکس را که در غرب نشسته براي خودش فکر کرده و نوشته، ذکر کنيم؛ نه. بايد مستقل فکر کرد؛ بايد به منابع خودي و به منابع اسلامي مراجعه کرد. انسان از تفکرات ديگران، براي تشريح ذهن و يافتن نقطههاي روشن استفاده ميکند؛ نه براي تقليد کردن. اگر پاي تقليد به ميان آمد، ضرر بزرگ خواهد بود.
من آنچه که امروز در اين پيکار فکري و مطبوعاتي - که عرض کردم پديده مبارکي هم هست - مشاهده ميکنم، اين است که خيليها به اين اصل توجّه نميکنند. در اينجا من دو، سه تفاوت عمده «آزادي» در منطق اسلام را با آزادي در منطق غرب بيان ميکنم. البته عرض کردم ليبراليسم، سرجمع همه نظريهها و گرايشهاي گوناگوني است که درا ين مکتب وجود دارد و ممکن است بعضي از اين نظريهها و گرايشها، در بعضي زمينهها با بعضي ديگر مقداري اختلاف داشته باشد؛ اما مجموعش اينهاست.
در مکتب غربي ليبراليسم، آزادي انسان، منهاي حقيقتي به نام دين و خداست. لذا ريشه آزادي را هرگز خدادادگي نميدانند. هيچکدام نميگويند که آزادي را خدا به انسان داده است؛ دنبال يک منشأ و ريشه فلسفي برايش هستند که عرض کردم. ريشههايي هم ذکر کردهاند و تفسيرهاي گوناگوني در اين زمينه دارند. در اسلام، «آزادي» ريشه الهي دارد. خودِ اين، يک تفاوت اساسي است و منشأ بسياري از تفاوتهاي ديگر ميشود. بنابر منطق اسلام، حرکت عليه آزادي، حرکت عليه يک پديده الهي است؛ يعني در طرف مقابل، يک تکليف ديني به وجود ميآورد. اما در غرب چنين چيزي نيست؛ يعني مبارزات اجتماعي که در دنيا براي آزادي انجام ميگيرد، بنابر تفکر ليبراليسم غربي، هيچ منطقي ندارد. مثلاً يکي از حرفهايي که زده ميشود «خير همگاني» يا «خير اکثريّت» است. اين ريشه «آزادي اجتماعي» است. چرا من بايد بروم براي خير اکثريّت کشته شوم و از بين بروم؟ اين بيمنطق است. البته هيجانهاي موسمي و آني، خيليها را به ميدانهاي جنگ ميکشاند؛ اما هر گاه هر کدام از آن مبارزاني که در زير لواي چنين تفکراتي مبارزهاي کرده باشند - اگر واقعاً زير لواي اين تفکرات، مبارزهاي انجام گرفته باشد - به مجرّد اينکه از هيجان ميدان مبارزه خارج شوند، شک خواهند کرد: چرا من بروم کشته شوم؟
در تفکر اسلامي، اينگونه نيست. مبارزه براي آزادي، يک تکليف است؛ چون مبارزه براي يک امر الهي است. همچنان که اگر شما ميبينيد جان کسي را ميخواهند سلب کنند، موظّفيد برويد به او کمک کنيد. يک وظيفه ديني است که اگر نکرديد گناه کردهايد. در زمينه آزادي هم همينطور است؛ بايد برويد، يک تکليف است.
بر اين تفاوت اساسي، باز تفاوتهاي ديگري مترتّب ميشود. يکي اين است که در ليبراليسم غربي چون حقيقت و ارزشهاي اخلاقي نسبي است، لذا «آزادي» نامحدود است. چرا؟ چون شما که به يک سلسله ارزشهاي اخلاقي معتقديد، حق نداريد کسي را که به اين ارزشها تعرّض ميکند، ملامت کنيد؛ چون او ممکن است به اين ارزشها معتقد نباشد. بنابراين هيچ حدي براي آزادي وجود ندارد؛ يعني از لحاظ معنوي و اخلاقي، هيچ حدّي وجود ندارد. منطقاً «آزادي» نامحدود است. چرا؟ چون حقيقت ثابتي وجود ندارد؛ چون به نظر آنها، حقيقت و ارزشهاي اخلاقي نسبي است.
«آزادي» در اسلام اينگونه نيست. در اسلام، ارزشهاي مسلّم و ثابتي وجود دارد؛ حقيقتي وجود دارد. حرکت در سمت آن حقيقت است که ارزش و ارزشآفرين و کمال است. بنابراين، «آزادي» با اين ارزشها محدود ميشود. اينکه اين ارزشها را چگونه بايد فهميد و به دست آورد، مقوله ديگري است. ممکن است کساني راههاي غلطي را در فهم اين ارزشها بروند؛ ممکن است کساني راههاي درستي را بروند. آن خارج از اين بحث است. بههرحال «آزادي» محدود به حقيقت و محدود به ارزشهاست.
همين «آزادي اجتماعي» که اينقدر در اسلام ارزش دارد، اگر در خدمت ضايع کردن فرآوردههاي ارزشمند معنوي يا مادّي يک ملت به کار گرفته شود، مضرّ است؛ درست مثل حيات خود يک انسان. «من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فکانّما قتل النّاس جميعاً» . در منطق قرآن، کشتن يک انسان، مثل کشتن همه انسانيّت است. اين مفهوم خيلي عجيبي است. کسي که دست به قتل يک انسان دراز ميکند، مثل اين است که همه انسانيت را کشته است؛ چون تعرض به حريم انسانيت است. ليکن استثناء آن اين است: «بغير نفس او فساد في الارض»؛ مگر اينکه آن کسي که مورد اين تعرّض قرار ميگيرد، خودش به جان کسي تعرّض نموده، يا فسادي ايجاد کرده باشد. ببينيد؛ ارزشها و حقايق ثابت و مسلّم، اين آزادي را محدود ميکند؛ همچنان که حقِّ حيات را محدود ميکند.
تفاوت ديگر اين است که در غرب، حدّ آزادي را منافع مادّي تشکيل ميدهد. ابتدا براي آزاديهاي اجتماعي و فردي، محدوديتهايي را معيّن کردند؛ اين يکي از آنهاست. آن وقتي که منافع مادّي به خطر بيفتد، آزادي را محدود ميکنند. منافع مادّي، مثل عظمت اين کشورها و سلطه علمي اين کشورها. تعليم و تربيت، يکي از مقولاتي است که آزادي در آن، جزو مسلّمترين حقوق انسانهاست. انسانها حق دارند ياد بگيرند؛ اما همين «آزادي» در دانشگاههاي بزرگ دنياي غربي محدود ميشود! دانش و فنآوري والا - به قول خودشان HIGH TEC - قابل انتقال نيست! انتقال فنآوري به کشورهاي معيّني ممنوع است! چرا؟ چون اگر اين دانش و اين علم انتقال داده شد، از انحصار اين قدرت خارج شده است و اين قدرت مادّي و اين سلطه، به حال خود باقي نخواهد ماند. آزادي مرز پيدا ميکند؛ يعني استاد حق ندارد که فرضاً به شاگرد کشور جهان سومي - شاگرد ايراني، يا دانشپژوه چيني - فلان راز علمي را بياموزد!
آزادي انتقال اطّلاعات و اخبار هم اينگونه است. امروز همه جنجال دنيا، براي آزادي اطّلاعات و اخبار است؛ بگذاريد مردم باخبر شوند؛ بگذاريد مردم بدانند. ترويج آزادي در غرب، يکي از مصاديق و مصرعهاي بلندش اين است؛ اما در حمله امريکا به عراق - در زمان رياست جمهوري بوش - براي مدّت يک هفته يا بيشتر، رسماً همه اطلاعات سانسور شد. افتخار هم کردند و گفتند که هيچ خبرنگاري حق ندارد يک عکس يا يک خبر از حمله امريکا به عراق منتقل و منتشر کند! همه ميدانستند که حمله شده؛ خود امريکاييها هم خبر دادند؛ اما از جزئيات آن هيچکس مطّلع نبود؛ چون مدّعي بودند که اين کار، امنيت نظامي را به خطر مياندازد! پس، امنيت نظامي، حقّ آزادي را محدود کرد؛ يعني يک مرز مادّي و يک ديوار مادّي.
استحکام پايههاي اين حکومت هم، مرز ديگر است. چند سال قبل از اين - حدود چهار، پنج سال پيش - در امريکا گروهي پيدا شدند، که خبرش را هم همه کساني که اهل روزنامهاند، خواندهاند. البته بنده همان وقت تفاصيل بيشتري را از آن اطّلاع پيدا کردم؛ ليکن همه در روزنامههاي ما هم نوشتند و گفتند. گروهي پيدا شدند که اينها با گرايش مذهبي خاصي عليه حکومت فعلي امريکا - زمان همين آقاي کلينتون - اقدام کردند. عليه آنها مقداري کارهاي امنيتي و انتظامي شد، اما فايدهاي نبخشيد. خانهاي را که آنها در آن جمع شده بودند، محاصره کردند و آتش زدند که حدود هشتاد نفر در آتش سوختند! عکسهايش را هم منتشر کردند و همه دنيا هم ديدند. در ميان اين هشتاد نفر، زن هم بود، کودک هم بود، شايد يک نفرشان هم نظامي نبود. ببينيد؛ آزادي زنده ماندن، آزادي عقيده، آزادي مبارزه سياسي، به اين حد محدود ميشود. بنابراين، آزادي در دنياي مادّي غرب هم حدود و مرزهايي دارد؛ منتها اين مرزها، مرزهاي مادّي است.
ارزشهاي اخلاقي در آنجا، هيچ مانعي براي آزادي نيستند. مثلاً نهضت همجنسبازي در امريکا، يکي از نهضتهاي رايج است! افتخار هم ميکنند؛ در خيابانها تظاهرات هم راه مياندازند؛ در مجلّهها عکسهايشان را هم چاپ ميکنند؛ با افتخار هم ذکر ميکنند که فلان تاجر و فلان رجل سياسي جزو اين گروه است؛ هيچ کس هم خجالت نميکشد و انکار نميکند! بالاتر از اين، بعضي از اشخاصي که با اين نهضت مخالف ميکنند، مورد تهاجم شديد بعضي از مطبوعات و روزنامهها واقع ميشوند که ايشان با نهضت همجنسبازي مخالف است! يعني ارزش اخلاقي، مطلقاً حدّ و مرزي براي آزادي معيّن نميکند.
مثال ديگر در کشورهاي اروپايي است. مثلاً آزادي بيان را، تبليغات به نفع فاشيسم محدود ميکند، که امر مادّي و حکومتي است؛ اما تبليغات عريانگري - که آن هم يک حرکتي است - محدود نميکند! يعني مرزهاي آزادي در ليبراليسم غربي، با آن فلسفه و با آن ريشه فلسفي و با آن نگرش، مرزهاي مادّي است؛ مرزهاي اخلاقي نيست. اما در اسلام، مرزهاي اخلاقي وجود دارد. در اسلام، آزادي، علاوه بر آن حدود مادّي، مرزهاي معنوي هم دارد. البته وقتي کسي عليه منافع کشور و عليه سود کشور اقدامي بکند، آزاديش محدود ميشود - اين منطقي است - اما مرزهاي معنوي هم وجود دارد. اگر کسي عقيده گمراهي دارد، عيبي ندارد. وقتي ميگوييم عيبي ندارد، يعني پيش خدا و پيش انسانهاي مؤمن عيب دارد؛ ليکن حکومت هيچ وظيفهاي در قبال او ندارد. در جامعه مسلمان، يهودي و مسيحي و بقيه اديان گوناگون هستند؛ الان در کشور ما هم هستند؛ در زمان صدر اسلام هم بودند؛ هيچ مانعي هم ندارد. اما اگر قرار باشد آن کسي که عقيده فاسد دارد، به جان ذهن و دل افرادي که قدرت دفاع ندارند، بيفتد و بخواهد آنها را هم گمراه کند، اين براي آدم يک مرز است. اينجا آزادي محدود ميشود. از نظر اسلام اينگونه است. يا مثلاً بخواهند اشاعه فساد بکنند، بخواهند فساد سياسي و فساد جنسي و فساد فکري به وجود آورند؛ يا همين فيلسوفنماهايي که در گوشه و کنار هستند، بخواهند درباره اينکه تحصيلات عاليه براي جوانان خوب نيست، مقاله بنويسند؛ بنا کنند عيوبش را ذکر کردن؛ البته به احتمال قوي، در صدي نود اثر نخواهد کرد؛ اما ممکن است در صدي ده جوانان تنبل اثر کند. نميشود اجازه داد که کساني بنشينند، با وسوسه و دروغ، انسانها را از تحصيل علم باز بدارند.
آزادي دروغگويي نيست. آزادي شايعهپراکني نيست. آزادي ارجاف نيست. من گلهاي که دارم اين است که چرا در زمينه مسائل آزادي، به مباحث اسلامي و به مباني اسلامي مراجعه نميشود؟ در قرآن سوره احزاب آيه 60 ميفرمايد: «لئن لم ينته المنافقون و الذين في قلوبهم مرض والمرجفون في المدينة لنغرينک بهم». مرجفون در کنار منافقان و بيماردلان - که آنها دو دستهاند - قرار دارند. منافقان يک دستهاند، بيماردلان - الّذين في قلوبهم مرض - دسته ديگري هستند؛ اين «مرجفون» در کنار آنها گذاشته شدهاند. مرجفون يعني کساني که مرتّب مردم را ميترسانند. يک جامعه تازهتأسيسشده اسلامي، با آن همه دشمن، آن همه بسيج قرآني، آن همه بسيج نبوي، همه بايد براي دفاع از کشور و از اين نظام عظيم انساني و مردمي، از لحاظ روحي آماده باشند؛ اما يک عده مثل خوره به جان مردم بيفتند و روحيهها را تضعيف کنند؛ اينها مرجفونند. قرآن ميگويد: اگر «مرجفون» - يعني کساني که مرتّب مردم را ميترسانند، آدم را نااميد ميکنند، مردم را از اقدام باز ميدارند - دست برندارند، «لنغزينک بهم»؛ تو را به جان آنها خواهيم انداخت. اين، مرز آزادي است. پس، آزادي در منطق اسلامي، يک تفاوت ديگرش اين است که مرزي از ارزشهاي معنوي دارد.
تفاوت ديگر اين است که آزادي در تفکر ليبراليسم غربي، با «تکليف» منافات دارد. آزادي، يعني آزادي از تکليف نيز. در اسلام، آزادي آن روي سکه «تکليف» است. اصلاً انسانها آزادند، چون مکلّفند. اگر مکلّف نبودند، آزادي لزومي نداشت؛ مثل فرشتگان بودند. به قول مولوي:
در حديث آمد که خلّاق مجيد خلق عالم را سه گونه آفريد
يک گُرُه را جمله عقل و علم و جود آن فرشته استي نداند جز سجود
بشر خصوصيتش اين است که مجموعه انگيزهها و غرايز متضادّي است و مکلّف است که در خلال اين انگيزههاي گوناگون، راه کمال را بپيمايد. به او آزادي داده شده، به خاطر پيمودن راه کمال. همين آزادي با اين ارزش، براي تکامل است؛ کمااينکه خود حيات انسان براي تکامل است: «و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ ليعبدون» . خداوند جنّ و انس را آفريده، براي رسيدن به مرتبه عبوديّت او که مرتبه بسيار والايي است. آزادي هم مثل حقِّ حيات است؛ مقدمهاي براي عبوديّت.
در غرب، در نفي «تکليف» تا جايي پيش رفتهاند که نه تنها تفکرات ديني را، حتّي تفکرات غير ديني و کلّ ايدئولوژيها را که در آنها تکليف هست، واجب و حرام هست، بايد و نبايد هست، نفي ميکنند! الان در آثار اخير همين ليبرالنويسهاي امريکايي و شبهامريکايي و کساني که پيامبرشان آنها هستند - امّتهاي آنها در کشورهاي ديگر، از جمله متأسفانه بعضيها در کشور خود ما دنبال همين هستند - ديده ميشود که ميگويند تفکر آزاد غربي، با اصل «بايد و نبايد» و با اصل ايدئولوژي مخالف است! اسلام بهکلّي نقطه مقابل اين است. اسلام، «آزادي» را همراه با «تکليف» براي انسان دانسته که انسان بتواند با اين آزادي، تکاليف را صحيح انجام دهد، کارهاي بزرگ را انجام دهد، انتخابهاي بزرگ را بکند و بتواند به تکامل برسد.
بنابراين، توصيه اول من به اين کساني که مينويسند و بحث ميکنند، اين است که در فهم مفهوم آزادي، مستقل باشيم، مستقل بينديشيم و وابسته نباشيم. توصيه دوم اين است که از آزادي سوء استفاده نشود. بعضيها مکرّر تأکيد و تکرار ميکنند: «آزاديهاي تازهبهدستآمده مطبوعاتي!» به نظر من، اين يک حرف غير واقعي است؛ حرفي است که منشأ آن هم راديوهاي بيگانه است. البته الان در روزنامهها و مجلّات، مطالبي مينويسند و تعرّضهايي ميکنند. بعضي از اين افراد، در گذشته اين کارها را نميکردند؛ بعضي ديگر هم ميکردند. در سالهاي گذشته، ما فراوان شاهد اين بوديم که در مطبوعات، عليه رئيس جمهور وقت، عليه مسؤولان گوناگون، عليه حتّي بعضي از مباحث اصيل انقلاب، حرفهايي زده ميشد؛ کسي هم متعرّض اينها نميگرديد. من نمونههايي الان در ذهنم هست که اگر جلسه به طول نينجاميده بود، ميگفتم.
بنده يک وقت، شش، هفت سال قبل از اين، بحث «تهاجم فرهنگي» را مطرح کردم که بحثبرانگيز شد و بعضيها دربارهاش حرف زدند؛ شايد بعضي از شما يادتان باشد. همان وقت در تلويزيون جمهوري اسلامي ميز گردي دراينباره تشکيل دادند که سه، چهار نفر آنجا بودند. يک نفر با آن نظري که بنده ابراز کرده بودم، موافق بود و حمايت ميکرد؛ چند نفر ديگر هم بهکلّي آن را رد ميکردند که «نه آقا! اينها خيالات است، اينها باطل است!» بنابراين ميبينيد که کسي متعرّض کسي نميشود.
بله؛ عدّهاي بودند که پروندههايشان ناپاک بود، دستهايشان آلوده بود و ميترسيدند وارد ميدان شوند و چيزي بگويند. اگر آنها هم چيزي ميگفتند، کسي کارشان نداشت. همان حرفي که امروز ميزنند، اگر آن روز هم ميگفتند، کسي کارشان نداشت؛ اما خودشان ميترسيدند؛ چون پروندههاي بدي داشتند. کينه آنها با انقلاب، با امام و با تفکر اسلامي امامي، از قديم معلوم شده بود. اينها خودشان جرأت نميکردند وارد ميدان شوند. بعد از انتخابات اخير رياست جمهوري، بر اساس تحليل غلطي که از انتخابات کردند، جرأت پيدا کردند! تحليل غلط آنها اين بود که خيال کردند مردم سي ميليون رأي عليه نظام دادند! اينها خوشحال شدند؛ در حالي که مردم سي ميليون رأي براي تثبيت نظام داده بودند. يکي از افتخارات نظام اسلامي اين است که بعد از گذشت هجده سال از پيروزي انقلاب، در يک انتخابات، سي ميليون از جمعيتِ سيودو ميليوني حقّ رأيدار - حدود نود درصد - وارد ميدان انتخابات ميشوند. اينها نقطه قوّت نظام را نقطه ضعف تلقّي کرده بودند! البته ابتدا راديوهاي بيگانه، همان روزهاي اوّلِ انتخابات، مرتّب داد و فرياد ميکردند براي اينکه به کساني که آماده و مستعد به اين انحراف و اشتباه هستند، خطّ و جهت بدهند که بله؛ سي ميليون نفر اظهار نارضايي از نظام کردند! خواستند نقطه قوّت نظام را نقطه ضعف نظام وانمود و قلمداد کنند. اين بيچارهها هم يا باور کردند، يا خودشان را فريب دادند؛ خيال کردند که حالا در کشوري که نظام سي ميليون نفر مخالف دارد، پس ما هم بياييم حرف بزنيم! حالا جرأت پيدا کردهاند، حرف ميزنند؛ در حالي که فرقي نکرده، آن وقت هم اگر تخلّفي ميکردند، حدود و مرزهاي منطقي را ميزدند و تحت تعقيب قانوني بودند، امروز هم همانطور است؛ هيچ فرقي نکرده است. امروز هم اگر کساني اضلال کنند، افساد کنند، ارجاف کنند، باز همان گونه است؛ فرقي نکرده است. بنابراين، اين حرف را نبايد مرتّب تکرار کرد که «آزادي تازهبهدستآمده!» ميبينم که بعضي از مسؤولان خطاب به مطبوعات مکرّر ميگويند که از آزاديها زياد استفاده نکنيد، تا مبادا اصل آزادي به خطر بيفتد! اين چه حرفي است؟! از آزادي هرچه بيشتر استفاده کنند، بهتر است؛ منتها خارج از مرز نباشد. هرچه افراد بيشتر از حقِّ خدا داده استفاده کنند، نظام اسلامي به هدفهاي خودش بيشتر رسيده است. ما هميشه گلهمان از نويسندهها اين بوده که چرا نمينويسند، چرا تحقيق نميکنند، چرا تحليل نميکنند.
مرزهاي صحيح را بايد رعايت کرد. البته اين مرزها هم مرزهايي نيست که يک حکومت يا يک نظام بخواهد به خاطر منافع خودش آنها را تعيين کند. حالا اگر هم به فرض حکومتهايي در دنيا هستند - که لابد هم هستند - و تعيين ميکنند، نظام جمهوري اسلامي اينطور نيست؛ نظام جمهوري اسلامي مبنايش بر عدالت است. يعني اگر مقام رهبري از عدالت بيفتد، به طور خودکار و بدون اينکه هيچ عامل ديگري لازم باشد، از رهبري ميافتد. در چنين نظامي معنا ندارد که بخواهند براي منافع صنفي يا گروهي يا ديدگاههاي خاص حکومتي، مرزي معين کنند؛ نه. مرز، همان مرزهاي اسلامي است؛ همان چيزهايي است که در قرآن و در حديث و در فهم صحيح از دين، به عنوان مرز شناخته شده؛ اينها معتبر است و بايد هم رعايت شود. اگر هم رعايت نشود، مسؤولان موظّفند؛ مسؤولان قضايي، مسؤولان دولتي، وزارت ارشاد، ديگران همه موظّفند. اگر به وظيفه عمل نکنند، گناه و تخلّف کردهاند. موظّفند که اين مرزها را رعايت کنند. در داخل آن مرزها - که البته آن مرزها استثناءهاست - همان اصل زيباي درخشان آزادي است که بايد مورد استفاده قرار گيرد. من اين اظهارات غيرمسؤولانه را نميپسندم که تکرار گردد و گفته شود.
آنچه که من امروز به عنوان جمعبندي عرض ميکنم، اين است که مقوله «آزادي» مقولهاي اسلامي است. دربارهآن، اسلامي بينديشيم و همه به نتايج آن به عنوان يک حرکت اسلامي و يک تکليف شرعي، معتقد باشيم. آنچه را که بحمدالله در صحنه جامعه وجود دارد، قدر بدانيم و از اين امکان حدّاکثرِ استفاده را بکنيم. صاحبان فکر و صاحبان انديشه بايد تلاش کنند. البته بعضي از بحثها هست که در چارچوبهاي تخصّصي مطرح است و بايد در مدارس و دانشگاهها و مطبوعاتِ خاص و در مجموعههاي خاص مطرح شود؛ بعضيها هم هست که نه، مورد استفاده همگان است؛ بايد مطرح شود و همه استفاده کنند و بهره ببرند.
اميدوارم که انشاءالله خداي متعال توفيقي دهد، تا بتوانيم آنچه را که موجب شکوفايي اين نظام و انشاءالله توفيقات هرچه بيشتر اين ملت بزرگ و خوب و عزيز است، در کشورمان شاهد باشيم. شما عزيزان دانشگاهي، بخصوص جوانانتان - که آينده و اميدها متعلّق به شماست - در اين شکوفايي و توفيقات، نقش فراواني خواهيد داشت.
والسّلام عليکم و رحمةالله و برکات